عماد الدين حسن بن علي الطبري

307

كامل بهائى ( فارسي )

كند . قنفذ را كه ابن عم عمر بود بفرستاد . قنفذ نزد على آمد و گفت : اجب ، خليفة رسول اللّه . على عليه السّلام گفت : ما اسرع ما كذبتم ، على رسول اللّه ، و نكثتم ، فارتدتم . يعنى چه زود شتاب كرديد به دروغ بستن بر پيغمبر خداى و شكستيد عهدها را و مرتد گشتيد ، تو رسولى بازگرد و بگو با ابا بكر كه رسول اللّه تو را خليفهء خود نكرد تو به دروغ اين نام بر خود نهادى . قنفذ رسالت برسانيد ، عمر بر پاى خاست خشمناك و قصد آن كرد كه نزد على عليه السّلام رود ابو بكر او را بنشانيد و گفت راست مىگويد على عليه السّلام رسول اللّه مرا خليفهء خود نكرد يا قنفذ ، برو و بگو كه ترا امير المؤمنين مىخواند ، قنفذ رسالت به على رسانيد . على عليه السّلام گفت يا قنفذ با ابو بكر بگو كه نامى بر خود نهادى كه آن نام غير تو است و لقبى است كه رسول صلّى اللّه عليه و آله بر غير تو نهاد و آن منم كه علىام . قنفذ رسالت برسانيد عمر از آنجا برخاست و گفت كه اين كار ما را تمام نشود مگر كه على را بكشيم من همين ساعت سر او پيش تو آورم . ابو بكر او را سوگند داد و بنشاند و گفت يا قنفذ برو و بگو كه ابو بكر تو را مىخواند . قنفذ بيامد و رسالت رسانيد . امير المؤمنين گفت : و ما كنت بالذى اترك وصية حبيبى و اخى الى باطلكم و ما اجتمعتم عليه من الجور و الفساد فى امة محمد « 1 » ، يعنى نيستم من به آن كارى كه ترك كنم وصيت حبيب خود و برادر خود را به باطل شما و آنچه شما بر او جمع شديد از جور و فساد در امت محمد صلّى اللّه عليه و آله . قنفذ بيامد و آنچه شنيده بود بازگفت ، عمر برخاست و در خشم شد و خالد بن وليد و جمعى بسيار از منافقان آتش و هيمه جمع كردند و به منزل فاطمه آمدند و فاطمه بىخبر از اين كار پس در خانه نشسته بود سر بازبسته از رنجورى و درد سر از گريه بسيار كه كرده بود و نوحه به فراق پدر و هر روزى يك بار و دو بار و سه بار او را غش رسيدى چون رسول صلّى اللّه عليه و آله به خاطرش آمدى حسن و حسين عليهما السّلام را نواختى . و چون نظر بر ايشان انداختى گفتى : اين ابو كما الذي يكرمكما ، اين ابو كما الذي كان اشد الناس شفقة عليكما ، اين ابو كما الذي كان لا يدعكما تمشيان على الارض انا للّه و انا اليه

--> ( 1 ) - گزارش حمله به خانه وحى در كتاب سليم بن قيس هلالى 148 - 158 و بحار الانوار 28 / 297 - 307 نقل شده است .